|
ترنم فریادهای نقره این
|
||
|
کهکشان نقره ین شعر های کبوتر ایوان ستاره |
به نام تو
با کلک دل می نویسم با واژه های غم ...
همه چیز پشت پرده ی اشک هام محون...سردن- مثل قلب ناامیدم...
تازه فهمیدم که عشقمو تو دلت زنده بگور کردی ... !گفتی دیگه دوسم نداری...
بگو وقتی می کشتیش جواب لبخند آرزوهامو چی دادی؟نگات به چشای پر از التماسش به چه رویی افتاد؟نه نمیتونستی...تو هم از پشت خنجر زدی...یعنی تو اون لحظه سوگند مقدس اسمتو نشنیدی؟؟؟
من در تو جاری شدم مثل رودی که به دریا میریزه...اما تو به همه ی جسم و روحم نفوذ کردی مثل بارون که میره تو دل خاک-سبزم کردی...
حالا نمی فهمم این تبر تردید تو دستت یعنی چی؟چرا به ریشه م اینجوری نگاه می کنی؟!!
میدونی من چیم؟من آسمون کویرم... یه شب طولانی پر ستاره بودم...اما از وقتی سپیده زد دیگه روز شد...یه آسمون آبی بایه خورشید قشنگ...شاید چند تا لاشخور با بالهای کثیفشون افقمو زشت کنن اما مطلقا یه خورشید بیشتر ندارم...میدونی خورشید من کیه؟
همون که مدتیه رویا هامو رنگی کرده...همون که تابلوی زندگیمو اینقدر قشنگ سایه روشن زده...همون خورشید که با محبتش میتابه و با قهرش سایه میکنه...
آه ه ه...و میدونی این دنیا بدون خورشید چطوریه؟بی رنگ و لعاب-نه سایه نه روشن...تاریکیه ممتد خشن-سرد مثل کابوس-تلخ اما نه مثل می و شراب!...
گفتم به نام تو...
گفته بودم می پرستمت چون بت منی...
گفته بودم"یک شب که غم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که توراهم شکسته ام"...
گفتی من خیلی وقته که خرد شدم!اما نمیدونی
که من خرده شکسته هاتو
مهر کردم برای محرابم وقتی با خاطره هات خلوت میکنم...
مرهم کردم برای دل شکسته م وقتی با مرور آزارت تنها م...
نسیم کردم برای تن داغ شدم ازدوریت وقتی غریب از دنیا حسرت می خورم...
میخوام آخرشو بگم ... فکر کن من یه ماهیم و تو تنگ منی-حالا که شکستی می خوام بمیرم...میدونی که نخوام هم بالاخره میمیرم؟
...تو که نمیخواستی مرگمو بینی چرا شکستی؟...
تو برای من دریا بودی...
دوست عزیزم شالیزه(عاشق رامین) منو خیلی تحت تاثیر قرار دادین!!!
آدرسی برای تماس نگذاشته بودین به همین علت به خودم اجازه دادم بدون کسب اجازه مطلب زیباتون رو در وبلاگم ماندگار کنم.شاد باشین عزیزم.![]()
تاریکیست!
بدر چشمهایت را هلال نگاهت کشته...وتو میدانی که من ازتاریکی بیزارم...من از هر آنچه تورا کمرنگ میکند من از افسون شیطان که به زنجیر عشق میدمد من از سایه ی تردید که به لحظه ها می تابد من از آتش غرورکه بالهای احساس رامیسوزاند...بیییییییییییییزارم
آیارقص بید مجنون در باغ از عشوه ی من زیباتر بود؟
آیا رویای وصال پرستو از آرزوی من شیرینتر بود؟
آیا نگاه آفتاب از دیده ی من عمیق تر بود؟
آیا سرخی آتش از جسم من داغتر بود؟
به من بگو این آه پر حسرت از کدام بن بست سینه ات میدمد؟
من کجای تنت را از دستهایم گم کردم؟
چه آنی مهجور از انعکاس تصویرت شدم؟
کجا از ترنم دیوانه وار قلبم جا ماندم؟
من را نفروش...مرا به تاراج سیاهی نفروش.من صید توام مرا به تیر خشمی نفروش.من بال توام مرا به آسمانها نفروش.من اگر سنگ به برق یاقوتم نفروش.اگر از تبار شبنم به دریا نفروش.اگرم تلخ به شهدم نفروش.من را نفروش...من اسیر دردم تورا قسم به ساحل به دریای علاجم نفروش
می شنوی؟اشتیاق بادبان را در غریبی هراسناک کشتی تنهائیم میفهمی؟من فقط گم شده ام...من ازین بازی بی فرجام...من ازین تندر بی آماج...من ازین روشنی آرام بلند گم شده ام
من از این تاریکی بیزارم...
تقدیم به دوستان آذری زبانم
آه چیلدی چئکدی منی اوزونه
آغاردی ساچلاریم گوندن گونه
سودا گلدی گئتدی دونه دونه
ییخدی منی سس سیز همهمه
جواب گلدی بختیمدن وریلمیش ایتگینه
غم دوزولدی اوگوندن بوزکیمی عمرومه
ائشیدیم آنلامادیم گئد گینن ایشینه
سوز دسم ده جواب آلدیم ترسینه
دئدیم گوناق اولون منه بیر گئجه
گئد ددیلر جواب ورمروخ سشگینه
وئردی آنین یازیم جوابی الیمه
بوراخدوخ گئد توش برئوت چولونه
یورولوب بیرعریضه یازدیم عالیمه
نه ائتملی سیمین دئنه بیر بیجه؟
دوروب اوتوماق ددی او شوکرونه
من سه دوروب اوتوردوم شوکرونه
آخرین روزی که عطر و خنکای هوای تازه را درونم لمس کردم یادم نیست،آخرین باری که طلایه های آفتاب گونه ام را چنگ زد به یاد نمی آورم وتپش آخرین قدمهایم که اوج فرسنگهارا در نوردیدند خاطرم نیست!
نمیدانم کدام پیرایه ی پیله سیاه زندگی مرا مجذوب خود کرده بود؟نمیدانم نعره ی کدام ضلع باتلاق دنیا به زیستن فریبم داده بود؟!!
آیا تا بحال از شمردن خسته شده اید؟...من سالهاست که به صف مرگ ایستاده ام...نه...به من مایوس نگویید...من فقط سیر شده ام!تماشاخانه ی جهان دیگر چیزی برای تماشا ندارد،من منتظر تماشای ابدم...بدنبال پتکی ام که این جام فریبنده راخرد کنم و بال دار شوم...آخر تا به کی بی تویی خدای من؟
بعضی اوقات با خود می اندیشم شاید گیتی فقط برای من سیاه و سپید نیست!اما پس چرا من تنها؟...ای کاش افسار تنفسم بدست خودم بود...نمی بینی روحم برای فرار وجودم را از هم میدرد؟این عذاب تا کجاست خدای من؟
این حس عجیب چیست که میخواهد مرا از میان این همه تاریکی وعذاب ومعصیت و از میان این لجن زار شیرین ظاهر به ابدیت ببرد؟!
من را به من بازگردان
در این دنیا تویی نیافتم!میخواهم آن تویی که مرا از من دزدیده پیدا کنم...خدای من تو،مرا به من بازگردان.
عذر خواهی منو بعلت غیبت طولانی پذیرا باشین دوستان عزیزم.زندگی بعضی اوقات واقعا سخت میشه!
زندان
داستان محو تو بر گوشم جرس،هردم مرا می خواندم
آسمان تنگ،چشم بسته،خون جگر،در پی ات گرداندم
سراب نقش تو در آینه،بی محابا اما بی ثمرمی کاودم
طعم شرم نا کامی آن ،از تنفس از زندگی می راندم
دوریت زندان شده، تنگی این قفس دم به دم می نالدم
انتظارت سخت،دورتر زجسمت روح،تاب آن نتواندم
قفلی ام سنگین بر این تقدیر شوم،دیگر دعا نگشایدم
زالتهاب عشق تو گه ام زردی گه سرخی بچهره آیدم
بیش ازین رنج وازین کوه جدایی؟نام فرهاد می شایدم
کزین شیدا گری هر رهگذاری با نیش مجنون خواندم
درتب وصال تورویای من، فریاد نامت هذیان آردم
این شکنجه رارهایی، تو بگوخدای من کی خواهدم؟
تقدیم به شیرینم![]()
۸۹/۶/۱۹
هستم تا خوشم به بودنت...
انگشت هایت را فریاد میزند قایق سرگردان احساسم هم اکنون...حالا بیا...بیا تارهای قلبم را زخمه بزن...آهنگ تپشش برایت ترانه ی عشق خواهد نواخت!
بیا خطوط پوستم را لمس کن...حرارت شهوتش برایت آتش فراموش نشدنی ترین شب زفاف خواهد بود!
کاش بدانی حبس کردن اشک برای پلکهایم چقدر سخت است!کاش بدانی زنجیر سکوت برای لبایم چقدر سنگین است!
کاش بدانی قفس سرگردانی برای احساسم چقدر تنگ است وقتی عاجز باشی ازابرازش ...
نمیدانم مرا در کجای قلبت به سلابه کشیده ای؟!نمیدانم مرز مشترک خاطره هایمان را تا کجاامتداد داده ای؟!نمیدانم عکسم را در شراب کفالود کدام جامت کشیده ای؟!...چیزی که میدانم شوق چشمهایت است وقتی میبینی ام و...انتظار...
انتظار شکستن آن شکنجه ی صمیمی...انتظار اینکه کی میشود که بگویی تا کجای این داستان با منی؟...
...میدانی هر شب کابوس میبینم جسم لطیفی در میان تور سفید تورا از من میدزدد...میبینم که لبخندت همچون من پر از اشک است!میبینم که باطناب داری در دست پشت سرتان دعای خیر میپاشم تا از قاب چشم هایم محو میشوی...و من تازه میفهمم فراموش کردم دسته گل خاطره ای را که باهم چیده بودیم تقدیمت کنم واز آن لحظه خیره به آن میمانم و گلبرگ به گلبرگ نازش میکنم... اما همه ی گلها در یک آن خشک و بی روح میشوند و در همان لحظه نگاهم به آئینه ی شکسته ی زمان می افتد...خود را در آن میبینم با موهایی سفید و و دل و روح پیر...!ترس بیدارم میکند و من میفهمم هنوز خوشبختم...هنوز خوشم به بودنت.
من باتوام تا عطر آرام موج هست من با توام تا رقص سبز شالی هست من باتو ام تا رنگ لطیف باران هست من با تو ام تا ناز بال پرستو هست...هستم تا خوشم به بودنت...
تو از من قهری و من تا سحر بیدارم امشب ز قهرت می زند سر به فلک فریادم امشب
تو خرم از رهائی و من تلی از آوارم امشب نفس بودی برایم رفتی و در گورم امشب
به چنگ دل بزن می که من شیدایم امشب تو با پروانه ها در بزمی و من تنهایم امشب
به قصد جان من چرا تعجیل؟ بردارم امشب تو را از یادبردن کار من نیست نتوانم امشب
به دریای جنون از دوریت مو اجم امشب آ ه تمنای دلم بین رفت از کف آمالم امشب
عهدم اینست باتو گربیایی می نازم امشب مست از نگاهت یک نفس می خوانم امشب
زبام قلبت پرم دادی و من سرگردانم امشب نباشد کفراین من خدا هم نشناسم امشب
|
|